تبليغاتX
دشت لاله

دشت لاله

سرمايه هر دل حرف هاي ناگفته اوست ...

ای پاشه خوبان ...

زاهد ظاهرپرست

از حال ما آگاه نیست


در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست


بر در میخانه رفتن


کار یکرنگان بود


خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست


راه نیست


بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است


ورنه لطف شیخ و زاهد

گاه هست و گاه نیست

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی


مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد


کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی


دایم گل این بستان شاداب نمیماند


دریاب ضعیفان را در وقت توانایی


ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست


شمشاد خرامان گل تا باغ بیارایی


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی


دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی



ای درد تو هم درمان در بستر بیماری


ای یاد تو مه مونس در گوشه تنهایی


در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم


لطف آنچه تو اندیشی


حکم آنچه تو فرمایی


حافظ شب هجران شد


بوی خوش وصل آمد


شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی


ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی


دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی


 

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 8:30  توسط امیرحسام و انیس  | 

دوست بی ریا ...

غنچه از خواب پريد

و گلي تازه به دنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت ؛  سلام

و جوابي نشنيد

خار رنجيد ولي هيچ نگفت

ساعتي چند گذشت

گل چه زيبا شده بود

دست بي رحمي آمد نزديك

گل ز وحشت افسرد

ليك آن خار در آن دست خليد

و گل از مرگ رهيد

صبح فردا كه رسيد

خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت :

 

                        ســــــــــــــلام ...

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1390ساعت 8:25  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

شبي که آواز ني  تو شنیـدم              چو آهوی تشنه پي تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم           نشانه ‌ای از ني و نغمه ندیدم

توای پری کجایی؟                        که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهـان                      دری نمی‌گشایی

من همه جــا ، پی تو گشته‌ام            از مه و مهر ، نشان گرفته‌ام

بوی تو را ، ز گل شنیده‌ام               دامن  گل  ، از  آن  گرفته‌ام

توای پری کجایی؟                       که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان                      دری نمی‌گشایی

دل من ، سرگشته توست                نفسم،آغشتة توست

به باغ رؤیاها ، چوگلت بویم            در آب و آئینه ، چو مهت جویم


                           توای پری کجایی؟


در این شب یلدا ، ز پی‌ات پویم          به خواب و بیداری ، سخنت گویم


                           توای پری کجایی؟


مه و ستاره درد من می‌دانند            که همچو من پی تو سرگردانند


شبی کنــار چشمه پیدا شو             میان اشـک من چو گل وا شو

توای پری کجایی؟                      که رخ نمی‌نمایی

از آن بهشت پنهان                     دری نمی‌گشایی

 

 

تقدیم به تو ...با عشق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 خرداد1390ساعت 18:5  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

آه خدا ؛

 

گفتم خسته ام ،

 

گفتی : لا تقنطوا من رحمة الله ... از رحمت خدا ناامید نشوید ( زمر 53)

 

 

 گفتم : هیچ کس نمیدونه توی دلم چی میگذره ،

 

گفتی : ان الله بین المرء و قلبه ... خدا حائل است میان انسان و قلبش (انفال 27)

 

 

گفتم : هیچ کسی را ندارم ،

گفتی: نحن أقرب إلیه من حبل الورید ... ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق 16)

 

 

گفتم : ولی انگار اصلا منو فراموش کردی ! ،

گفتی : فاذکرونی اذکرکم ... منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره 152)

 

 

 

این مطلب را با احساسی سرشار از عشق بی ریا تقدیم میکنم به :

یار صبور و مهربانم که همیشه دعای خیرش همراهمان است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 19:53  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

تا کی جفا کشم ز تو ای بی وفا برو

بگذاشتم به مدعیان مدعا برو

دشمن نکرد آنچه تو کردی به دوست

بیگانه هم نکرد

برو ای بی وفا برو

امید صلح نیست دگر نیست نیست نیست

منشین،منشین برو برو برو

ای بی وفا برو


 

هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله

با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله

راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه

من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِل آبه

از دورها چه زيباست، امواج آبي عشق

اما دريغ و افسوس، چون مي رسي سرابه

هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله

با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله

نشنيده ام من از تو، يک حرف از صداقت

افسانه هاي دل را، بردم به سوي ظلمت

زهر است در دل جام، ريزي چو باده در كام

گويند نوش و در دل، صدها هزار دشنام

راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه

من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِل آبه

از دورها چه زيباست، امواج آبي عشق

اما دريغ و افسوس، چون مي رسي سرابه

هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله

با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله

جاده دروغ نمي گه، فريادي از رهايي است

براي پاي خسته، پيغام آشنايي است

کنار خط جاده، هر سايه بون يه طاقه

يه سرپناهِ اَمنه، تصويري از اطاقه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1390ساعت 20:17  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

سرسبزترين بهار تقديم تو باد

آواي خوش هزار تقديم تو باد

گويند كه لحظه ايست روئيدن عشق

آن لحظه هزار بار تقديم تو باد ...

 

سلام دلم

آغاز بهار و سال نو بر خودمون مبارك

ان شاءالله كه سالي همراه با سلامتي و موفقيت و خوشبختي داشته باشيم

دوستت دارم مهربان عزيزم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 9:52  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

یکی هست، تو قلبم، که هر شب واسه اون می نویسمو اون خوابه

نمی خوام بدونه واسه اونه که قلب من اینهمه بی تابه

یه کاغذ، یه خودکار، دوباره شده همدم این دل دیوونه

یه نامه، که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمی خونه

یه روز همین جا توی اتاقم یکدفعه رفت، داره میره

چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست، می دونستم که می میمرم  

اون عزیزم بود، نمی تونستم جلوی راهشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم، بمیرم تنها

خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا

سکوته اتاقو داره میشکنه تیک تاک ساعته رو دیوار

دوباره نمی خوام بشه باور من که دیگه نمی یاد انگار

 

تقدیم به تو که خودمی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 فروردین1390ساعت 9:41  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

بيا دست قشنگ مهربانت را عصايی کن که برخيزم

 

 


و شور انگيز و شوق آلود بدامان شقايقها بياويزم

 



بدزدم تيشه فرهاد عاشق را و بي پروا چنان رعدي

 

 

بناي سنگي غم را فرو ريزم

 

 



بسازم کلبه عشقی ميان باغ فرداها و حافظ وار بر بام فلک

 

 

طرحي دگر از عشق اندازم و نقش ديگري ريزم

 

 


بيا واكن لبانم را به تكرار سرود عشق كه من آن مرغ غمگين شباويزم

 

 

 

 تقديم به عزيز مهربانم ...

 

دوستت دارم ... اينم يه دشت لاله اي 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 18:39  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

ياد ايام جواني ...

 

 

قصه گوی پیر شهرم بگذر آرام از کنارم

در برم منشین برایت قصه ی دیگر ندارم

قصه هایم مرده در من دیگر از افسانه سیرم

بر مزار قصه هایم مینشینم تا بمیرم

روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی

کز بر من میگریزد عشق و رویای جوانی

آمدی تا بار دیگر جان بگیرد غصه هایم

این زمان افسرده جانی بی پناهم

ای گنه کرده برو من بی گناهم

قصه گوی پیر شهرم بگذر آرام از کنارم

در برم منشین برایت قصه ی دیگر ندارم

قصه هایم مرده در من دیگر از افسانه سیرم

بر مزار قصه هایم مینشینم تا بمیرم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اسفند1389ساعت 8:32  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

به یاد مادر ...

 

 

مزارت آمدم دل ریش و با چشمان تر مادر

نبودی عمر دنیا کاشکی زین بیشتر مادر

 

تو با من همنشین بودی و چون جانم عزیز اما

بگو از من چه بد دیدی؟ که خود رفتی سفر مادر


سراپای وجودت ماه من پر مهر بود اما

کنون بی مهرت ای ماهم ندارم پا و سر مادر


از آن روزی که صید دام عشقت گشته ام دانم

که آب و دانه خوش دادن ترا باشد هنر مادر


به گیسوی پریشانت چو این دل مبتلا بودست

در اندوه و غم هجرت شدم شوریده سر مادر


مرا بر بالهای خود به اوج آسمان بردی

کنون در آسمانی و شدم بی بال و پر مادر


به شوق دیدنت هر شب روم در خواب تا شاید

که آن رخسار زیبا را ببینم تا سحر مادر

 

بیا امشب به بالینم مرا دریاب غمگینم

به آن چشمان پرمهرت مرا یکدم نگر مادر

 

 

 

 

به راستي بهشت زير پاي توست  ...  مادر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 بهمن1389ساعت 18:24  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

بازوانت را به مستی حلقه كن برگردنم

 

تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم

 

چهره زیبای خود را از رخ من وا مگیر

 

جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر

 

راز عشق خویش را آهسته خوان در گوش من

 

جستجو كن عشق را در گرمی آغوش من


 

 

من تورا تا آسمان ها ، من تو را تابیكرانها

 

از زمین تا كهكشانها ، دوست دارم می پرستم


 

 

من تو را همچون اهورا

 

من تورا همچون مسیحها

 

همچون عطر پاك گلها

 

دوست دارم می پرستم


 

 

من تو را تا لحظه های انتظارم

 

عاشقم با این نگاه بیقرارم

 

من تورا با هستی خود با وجودم

 

عاشقم با خون خود با تار پودم


 

 

من تورا همچون پرستو

 

یاسمنها نسترنها

 

من تورا با آنچه هستی

 

دوست دارم می پرستم

 

 

تقديم به تو كه بهتريني  .... دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 بهمن1389ساعت 18:45  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم-كشتم

من بهار عشق را ديدم

ولي باور نكردم

يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم

من زمقصد ها پي مقصود هاي پوچ افتادم

تا تمام خوبي ها رفتند و خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت

 

بهارم رفت ...

عشقم مرد ...

 

يارم رفت ...

 

 

 

این شعر زیبا و پر معنی رو بخاطر عزیزم نوشتم

چون دلم این شعرو خیلی دوست داره

 

ج وووووووووون



 

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 18:21  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن


ز غم‌های دگر غیر از غم عشقت رها کن


تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری


شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم


اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم


دو دست دعا فرا برده‌ام بسوی آسمانها


که تا پر کشم به باغ غمت رها در کهکشانها

 

چو نیلوفر عاشقانه چونان می‌پیچم به پای تو


که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو


بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد ؟!


به آه و زاری اگر نپذیری شکست دلم را دگر که پذیرد ؟!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 بهمن1389ساعت 7:42  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

تو رو به خدا برا من ، مواظب خودت باش

گريه نكن آروم بگير، به فكر زندگيت باش

 

 غصم ميشه اگه بفهمم دارى غصه ميخورى

 شكايت از كسى نكن برو كه خيلى دلخورى

 

دلت نگيره مهربون، عاشقتم اين رو بدون

دلم گرفته ميدونى، از هم جدا كردنمون

 

دلنگرونتم همش اگه خطا كردم ببخش

بازم منو به خاطر تموم خوبيات ببخش

 

 

 منو ببخش ، منو ببخش

 

 

اصلا فراموشم كن و فكر كن من رو نداشتى

اينجورى خيلى بهتره بگو من رو نخواستى

 

برو بگو تنهاى رو خيلى زياد دوسش دارى

اگه كه تنها بمونى با كسى كارى ندارى

 

دلت نگيره مهربون، عاشقتم اين رو بدون

دلم گرفته ميدونى، از هم جدا كردنمون

 

دلنگرونتم همش اگه خطا كردم ببخش

بازم منو به خاطر تموم خوبيات ببخش

 

 

منو ببخش ، منو ببخش

 

 

هر چي هست تو قلب من براي تو ...        

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 دی1389ساعت 17:18  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

لحظه خداحافظی ...

 

 

غم نگاه آخرت

 

تو لحظه خدا حافظی

 

 گریه بی وقفه من، تو اون روزای کاغذی

 

قول داده بودیم ما به هم

 

که تن ندیم به روزگار

 

چه بی دوم بود قول ما

 

جدا شدیم آخر کار

 

تو حسرت نبودنت

 

من با خیالت هم خوشم

 

با رفتنم از این دیار

 

آرزوهامو می کشم

 

کوله بارم ، پر حسرت،  تو دلم یه دنیا درده

 

مثل آواره ای تنها،  تو خیابونی که سرده

 

تا خیالت، به سرم میزنه،  گریم میگیره

 

آروم آروم، دل تنگم ، داره بی تو میمیره

 

گل ِمغرور ِ قشنگم

 

من فراموشت نکردم

 

بی تو اینجارو نمیخوام میرمو بر نمیگردم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 دی1389ساعت 7:20  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

تقديم به دلم ... با عشق

 

 

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو


صفحه ذهن کبوتر آبی است


خواب گل مهتابی است

ای نهایت در تو، ابدیت در تو


ای همیشه با من، تا همیشه بودن


باز کن چشمت را تا که گل باز شود


قصه زندگی آغاز شود


تا که از پنجره چشمانت، عشق آغاز شود


تا دلم باز شود، تا دلم باز شود

دلم اینجا تنگ است، دلم اینجا سرد است


فصلها بی معنی، آسمان بی رنگ است


سرد سرد است اینجا، باز کن پنجره را


باز کن چشمت را، گرم کن جان مرا

ای همیشه آبی ای همیشه دریا


ای تمام خورشید ای همیشه گرما

 

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 18:45  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

محتاج ...

 

 

 

 

گفتم


نمیدانم که در قید چه هستی


طرفدار خدا یا بت پرستی


نمی دانم در این دنیای محشر


به چه عشقی چونین ساکت نشستی

 

 

 


گفت


طرفدار خدای عشقم ای یار


از این عاشق کشی ها دست بردار


که کار بت پرسته بی وفایی


نه من که غصمه درد جدایی



 

گفتم


خدارا با تو هرگز نیست کاری


که تو خود ناخدای روزگاری


به روی زورقی درهم شکسته


مثل ماهی که رو ابرا نشسته

 

 


گفت


اگر من ناخدایم با خدایم


نکن تو از خدای خود جدای


به تو محتاجم ای یار موافق


به تو محتاجم ای همراه عاشق


به تو محتاجم ای یار موافق


به تو محتاجم ای همراه عاشق

 

 

 


گفتم


خدای عشق تو داره خدایی


که تو دینش گناه بی وفایی


بگو رندانه میگویی صد افسوس


تو نور ماهی و من نور فانوس


تو هشیارانه گفتی یا ز مستی


نفهمیدم که در قید چه هستی

 

 


گفت


من غرق سکوتم تو بخوان


قصه پرداز تویی


من هیچم و پوچم تو بمان


سینه و راز تویی


به تو محتاجم ای یار موافق


به تو محتاجم ای همراه عاشق

 

 


گفتم


من غرق سکوتم تو بخوان


قصه پرداز تویی


من هیچم و پوچم تو بمان


سینه و راز تویی


من رو به زوالم


دم آغاز تویی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 دی1389ساعت 18:23  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

ﻣﻦ ﻫﻤﻮﻧﻢ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ

‫ﻏﻢ و ﻏﺼﻪام ﺑﻴﺸﻤﺎره

‫اوﻧـﻴـﻜـﻪ ﺗـﻨـﻬﺎﺗﺮﻳﻨﻪ

‫ﺣﺘﻲ ﺳـﺎﻳﻪ ﻫﻢ ﻧﺪاره

 

‫اﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺧﻮﺑـﻴﺎﻣﻮ

‫ﻛﺴﻲ ﻫﺮﮔﺰ ﻧـﺸﻨﺎﺧﺘﻪ

‫اوﻧـﻜﻪ در راه رﻓﺎﻗﺖ

‫ﻫﻤﻪي ﻫﺴﺘﻴﺸﻮ ﺑﺎﺧﺘﻪ

 

‫ﻫﺮ رﻓـﻴـﻖ راﻫـﻲ ﺑـﺎ ﻣـﻦ

‫دو ﺳﻪ روزي ﻫﻤﺴﻔﺮ ﺑﻮد

‫ادﻋﺎي ﻫﺮ رﻓﺎﻗﺖ

‫واﺳﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ زود ﮔﺬر ﺑﻮد

‫ﻫـﺮ ﻛﻲ ﺑﺎ زﻣﺰﻣﻪي ﻋﺸﻖ

‫دو ﺳﻪ روزي ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﺪ

‫ﻋـﺸﻖ اون ﺑـﺎﻋـﺚ زﺟﺮ

‫ﻫـﻤـﻪي دﻗـﺎﻳـﻘـﻢ ﺷـﺪ

 

‫اوﻧﻜﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮد و ﻋﻤﺮي

‫از ﺟـﺪا ﺷـﺪن ﻣـﻴﺘﺮﺳﻴـﺪ

‫ﻫﻤﻪ ﻫﺮاس و ﺗﺮﺳـﺶ

‫ﺑﻪ دروﻏﺶ ﻧـﻤﻲارزﻳﺪ

‫ﭼﻪ اﺛﺮ از اﻳﻦ ﺻﺪاﻗﺖ

‫ﭼﻪ ﺛﻤﺮ از اﻳﻦ ﻧﺠﺎﺑﺖ

‫وﻗـﺘـﻲ ﻗﺪ ﺳﺮ ﺳﻮزن

‫ﺑﻪ وﻓﺎ ﻧـﻜﺮدﻳﻢ ﻋﺎدت

 

اﻳﻦ ﻣﻨـﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺑﻢ ﺑﺮاي ﭼﺸﺎت ﻣﻴﻤﻴﺮم

‫ﺗﻮي ﻋﺼﺮ ﺳﺮﻛﺸﻲﻫﺎ ﻣﻬﺮﺑﻮن و ﺳﺮ ﺑﻪ زﻳﺮم

‫اﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﻏﺼﻪﻫﺎﻣﻮ ﺑﺎ ﺗﻮ درﻣﻴﻮن ﻣﻴﺬارﻢ

‫ﺑﺮات از دﻟـﺘﻨﮕﻲ ﻣﻴﮕﻢ ﺑﺎ ﺻﺪاﻗﺘﻲ ﻛﻪ دارم

‫اﻳﻦ ﺗـﻮﻳﻲ ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﻛﻨﺎر ﻣﻦ ﻣﻴﺸﻴﻨﻲ

‫واﺳﻪ ﻣﻦ دﻳﻮوﻧﻪ ﻣﻴﺸﻲ اﮔﻪ دورﻳﻤﻮ ﺑﺒﻴﻨﻲ

‫ﭘﺲ ﭼﻪ ﺧﻮﺑﻪ ﻛﻪ ﻏﺮورﺗﻮ ﺑﺒﻮﺳﻲ دور ﺑﺮﻳﺰي

‫ﺑـﺎ وﻓـﺎ ﺑـﺎﺷـﻲ و ﻣـﻮﻣﻦ از رﻓﺎﻗﺖ ﻧﮕﺮﻳﺰي

 

‫اﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺧﻮاﺳﺘﻪﻫﺎﺗﻮ ﻣﻴﺨﻮام رو ﭼﺸﺎم ﺑﺬارم

‫ﺳـﻨـﮓ ﺧـﺎرا اﮔﻪ ﺧﻮاﺳﺘﻲ ﻣﻴﺮم از ﺟﺎ در ﻣﻴﺎرم

‫اﻳﻦ ﻣﻨﻢ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻳﻪ ﻛﻮﻳﺮ ﺷﻮره زاره

‫وﻟـﻲ ﺑﺎ ﺗـﻮ اﮔﻪ ﺧﻮاﺳﺘﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎروﻧﻮ ﻣﻴﺒﺎره

‫اﻳﻦ ﺗﻮﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻏﺮورت دل ﻣﻴﺪي ﺑﻪ ﺳﺎزش ﻣﻦ

‫دوﻧـﻪ دوﻧـﻪ ﺗـﺎر ﻣـﻮﻫـﺎت ﭘـُﺮه از ﻧـﻮازش ﻣﻦ

‫ﭘﺲ ﭼﻪ ﺧﻮﺑﻪ ﻛﻪ ﻏﺮورﺗﻮ ﺑﺒﻮﺳﻲ دور ﺑﺮﻳﺰي

‫ﺑـﺎ وﻓـﺎ ﺑـﺎﺷـﻲ و ﻣـﻮﻣﻦ از رﻓﺎﻗﺖ ﻧﮕﺮﻳﺰي

‫ﭘﺲ ﭼﻪ ﺧﻮﺑﻪ ﻛﻪ ﻏﺮورﺗﻮ ﺑﺒﻮﺳﻲ دور ﺑﺮﻳﺰي

‫ﺑـﺎ وﻓـﺎ ﺑـﺎﺷـﻲ و ﻣـﻮﻣﻦ از رﻓﺎﻗﺖ ﻧﮕﺮﻳﺰي

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آذر1389ساعت 18:12  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

پناهم بده ...

 

 

شب از پنجره بهم زل زده

بمون ماه من پناهم بده

پناهم بده که بارون میاد

که پرپر میشم تو دستای باد

نترس از من و غروب نگام

یه کبریت بکش رو تاریکیام

بهم شک نکن اگرچه گمم

پناهم بده گل گندمم

تو این لحظه ای که ماتیم به هم

من از تلخی تو ناراحتم

بگو چی شده که همراهمی

تو هم مثل من کمی مبهمی

پناهم بده اگه بی کسم

که از عمق شب به تو می رسم

پناهم بده که ناباورم

مگه میشه که ازت بگذرم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 آبان1389ساعت 9:3  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

مرو ای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو

به گل روی تو

مروای دوست مرو ای دوست

بنشین با من و دل بنشین تا برسم

مگربه شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم

با غم تو

 

مروای دوست مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو

به گل روی تو

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم

با غم تو

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

تو و ویرانی خاموشی کوهم  چه کنم با غم تو

 

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد دل من ای دل من

چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل

چه کنم با این درد دل من ای دل من

چه کنم.......

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت 6:48  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 براي تو ، عزيزترينم ...

 

 

شاه دلم گدا مکش ، من شده ام گدای تو


 

گر چه ستم کنی به من،جان و تنم فدای تو


 

مهر تو از وجود من ، با غم دل نمی رود


 

مهر منت به دل نشد ، هر چه کنم برای تو


 

از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شود


 

مشکل تو وفای من ، مشکل من جفای تو


 

کن نظری که تشنه ام ، بهر وصال عشق تو


 

من نکنم نظر به کس ، جز رخ دلربای تو


 

جان من و جهان من ، روی سپید تو شدست


 

عاقبتم چنین شود ، مرگ من و بقای تو


 

از تو برآید از دلم ، هر نفس و تنفسم


 

من نروم ز کوی تو ، تا که شوم فنای تو


 

دست ز تو نمی کشم ، تا که وصال من دهی


 

هر چه کنی بکن به من ، راضی ام از رضای تو

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 16:46  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

تقدیم به دلم ...

 

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه ‌سان می‌ گذری غافل از اندوه درونم؟


 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم


 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی ...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی


 

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من


 

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی


 

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی


 

چه گریزی ز بر من

که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم


 

من و یک لحظه جدایی؟!

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 18:51  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

 

نه کسی آید نه کسی خواند

ز نگاهم هرگز راز من

بشنو امشب غم پنهانم

که سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها همه شب باگلها

سخن دل را میگویم من

چو نسیمی آرام که وزد بر بستان

همه گلها را میبویم من

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

 

چون ابری سرگردان

میگرید چشم من در تنهایی

ای روز شادیها کی باز آیی

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی

امشب حال مرا تو نمیدانی

از چشمم غم دل تو نمیخوانی


 

تنها با گلها گویم غمها را

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 15:58  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

 

 

دلم مثل دلت خون شقایق

چشام دریای بارون شقایق

مثل مردن می‌ مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

شقایق درد من یکی دوتا نیست

آخه درد من از بیگانه‌ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستهاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست

شقایق وای شقـــایق

گـل همیشه عاشـــق

شقایق اینجا من خیلی غریبم

آخه اینجا کسی عاشق نمی ‌شه

عزای عشق غصه‌ا‌ش جنس کوهه

دل ویرون من از جنس شیشه

شقایق آخرین عاشق تو بودی

تو مردی و پس از تو عاشقی مرد

تو رو آخر سراب و عشق و حسرت

ته گلخونه‌های بی ‌کسی برد

شقایق وای شقـــایق

گـل همیشه عاشـــق

دویدیم دویدیم و دویـــدیم

به شب‌های پُر از قصه رسیدیم

گره زد سرنوشتمون رو تقدیـــر

ولی ما عاقبت از هم بریدیـــم

شقایق جای تو دشت خدا بود

نه تو گلدون نه توی قصه‌ها بود

حالا از تو فقط این مونده باقی

که سالار تموم عاشق‌هایی

شقایق وای شقـــایق

گـل همیشه عاشـــق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 15:36  توسط امیرحسام و انیس  | 

 

 

 

 

 

اين شعر را با همه احساسم تقديم ميكنم به دلــــــــم كه عاشقانه دوستش دارم ...

ان شاءلله كه خدا ما را هميشه براي هم نگه دارد كه بي هم  هـــرگـز نميخواهيم ...

 

خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو

 

ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو

 

ای فلک بی من مگرد ای قمر بی من متاب

 

ای زمین بی من مروی ای زمان بی من مرو

 

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

 

این جهان بی من مباش آن جهان بی من مرو

 

شب   ز نور ماه  روی خویش را بیند سپید

 

شب منم تو ماه من ، بر آسمان بی من مرو

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 17:15  توسط امیرحسام و انیس  | 

فقط براي تو ...

 

 

 

 

 

تو چطور ميگي که من براي تو کم بودم

مني که عاشق ترين عاشق عالم بودم

تو فقط ديده گريون خواستي

من برات قلب پر از خون بودم

آخه تو فقط يه عاشق خواستي

اما من گذشته از جون بودم

  

 

تو فقط دست نوازش خواستي

من سرا پا غرق خواهش بودم

تو هميشه در پي بهانه ها

اما من حديث سازش بودم

آره , تو يک دل سپرده خواستي

چه کنم که سر سپردت بودم

تا که هرگز کسي عاشقت نشه

واسه مردم درس عبرت بودم

 

 

باز کن آغوش خود اي همنفس

بي نيازم کن دگر از همه کس

تا بگويم راز عشق در گوش تو

حل شوم در گرميه آغوش تو

اي که طوفان در دلم انگيختي

تو مرا از نو به عشق آميختي

اي نفسهايت نسيم سبزه زار

سقف خانه پر شد از عطر بهار

 

 

در حريم بستر سوزان تن

مي تپد چون قلب تو بر قلب من

مي شکافد پوست من از شور عشق

مي طراود از نگاهم نور عشق

ميدود خون در رگ من با شتاب

از تب داغ تنم در التهاب

مي فشارد قلب من را اسم تو

جسم من جاري شده در جسم تو

اي نفسهايت نسيم سبزه زار

سقف خانه پر شد از عطر بهار

گاهي از من عاشقانه ياد کن

تو به يادم بوسه اي بر باد کن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 16:54  توسط امیرحسام و انیس  | 

ياد ايام ...

 

 

 

 

 

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود سازغزل گیرد بدست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکند

ما به داغ عشق بازیها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با هیمن نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی از پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون می کند با ما نهانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ورنه قاضی در قضا نا مهربانی میکند 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 7:1  توسط امیرحسام و انیس  | 

هميشه در قلب و روح و جان مني ... دلم

 

 

 

 

 

اين شعر زيبا رو به خاطر سلامتي عزيزم نوشتم

عزيزي كه زندگي جاودانه ام مي باشد

آرزوي سلامتي براي دلم و خانواده اش را دارم

در پناه خداوند روز و روزگارت خوش باد ...

 

 
 
 
 
زير درخت آرزوها ...
 
 
 
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
 
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
 
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
 
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
 
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
 
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
 
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
 
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
 
امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
 
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
 
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
 
برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم
 
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
 
اگه نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
 
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
 
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
 
یه وقتی که من نبودم بی خبراز اینجا نری
 
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها نری
 
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
 
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمیشه
 
اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن
 
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن
 
راستی دلت میآد بری بدون من بری سفر
 
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر
 
اصلا بگو که دوست داری اینجور دوست داشته باشم
 
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم
 
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
 
چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه
 
ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم
 
شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم
 
ای کاش بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم
 
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
 
به آرزوهام می رسم اگر که تو پیشم باشی
 
اونوقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی
 
تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
 
هوای رفتن که کنی مرگ گلهای مریمه
 
نگام کن و برام بگو بگوی می ری یا می مونی
 
بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی
 
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها
 
اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها
 
 
 
اميد فرداهايم در قلب من و در پناه خدا باشي
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 2 آبان1389ساعت 18:47  توسط امیرحسام و انیس  | 

فقط برای تو عزیزترینم ...

 

 

 

 

 

گرچه او نیست به گلزار گل زیبایی
 
نیست چون من به جهان بلبل خوش آوایی
 
بانگ شیدایی من رفت به هر صحرایی
 
در همه دیر مغان نیست چومن شیدایی
 
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
 
روز صحرا شد و هر دلشده یاری دارد
 
هر دلی عشقی و هر عشق بهاری دارد
 
جز دل ما که غم هجر نگاری دارد
 
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
 
از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی
 
گرچه بدنامی ما شهره به هر برزن و کوست
 
زخم دلدار و دل ما سخن سنگ و صبوست
 
خرم آن زخم که هر لحظه مرا مرحم از اوست
 
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
 
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
 
با من آن مه چه بسا شب که سحر کرد شبان
 
پای آن چشمه که میخواند شباهنگ و شبان
 
بوسه میداد به لب تاش ببوسم دو لبان
 
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
 
ورنه پروانه ندارد  به سخن پروایی
 
دست در گردن و آن گردن مینا در دست
 
بوسه بشکست و بدان عهد همه خلق شکست
 
پاسخ پند کسان داد چه هشیار و چه مست
 
سخن از غیر مگو بامن معشوقه پرست
 
کز وی و جام میم نیست ز کس پروایی
 
 
 
 
 
فدای همه مهربونیات ... دلم
 
 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مهر1389ساعت 18:1  توسط امیرحسام و انیس  | 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود ...

 

 

 

 

 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

 

چشم خواب آلوده اش را مستي رويا نبود

 

نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود

 

عكس شيدايي در آن آيينه شيدا نبود

 

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت

 

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

 

در دل بيدار خود جز دين رسوايي نداشت

 

گر چه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

 

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

 

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

 

ديده ام آن چشم درخشان را ولي در اين صدف

 

گوهر اشكي كه من ميخواستم پيدا نبود

 

در لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

 

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

 

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

 

آگه از درد دلم زآن عشق جان فرسا نبود…

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مهر1389ساعت 17:50  توسط امیرحسام و انیس  |